سفارش تبلیغ
صبا




























یـکـ خوشـهـ گـنـدمـ

خدایی را که به اجبار به یاد آوری بی اختیار فراموشش خواهی کرد....

خدایا من در دنیایی زندگی می کنم که همه ی مردم آن خود را هموطن دیگری می دانند و خود را برادر دینی دیگری می خوانند...

 

اما این مردم مانند چوب کبریت هایی می مانند که با اولین حرکت آتش می گیرند و دیگری را تنها می گذارند...

 

من نمی خواهم تنها بمانم در دنیای پوچ و بی ارزش ...

 

دنیایی را که خود برای رسیدن به هدف خویش مرا در جاده ی تاریک و بی انتها رها می کند نمیخواهم ...

 

دنیا برای مردمان دنیایی خوب است ! برای کسانی که جز عشق به دنیا و مال و ثروت چیز دیگری را نمی بینند...

 

من بنده ی خوبی نیستم...

 

من هم وابستگی هایی به دنیا دارم....اما از امروز فقط تو را می خواهم... تو را ...

 

تـــــویی که مرا "تا بی نهایت " تنها نمی گذاری .... دوستت دارم خــــــــــــــدایا....

 

(از خودم بود)

 

تا بی نهایت



هنوز !! به دیدار خدا می روند ...
خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده ...

خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست ...!

خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ،

خدا در دستان مردی است که نابینایی رااز خیابان رد می کند ،

خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد ،

خدا در جمله ی *عجب شانسی اوردم * است ،

خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو ،

خدا کنار کودکی است که میخواد از فروشگاه شکلات بذرد ،

خدا کنار ساعت کوک شده ی توست که می گذارد 5 دقیقه زودتر بخوابی ،

از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی!!!

از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟

خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟

خدا همین جاست ، نه فقط در عربستان

خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه فقط عربی را ! ... خدایا دوستت دارم....

خدا آن حس زیباییست...که در تاریکی شبها....



تو می توانی روسری نصفه نیمه ات را ، هی برداری و دوباره بذاری

می توانی گاهی بادبزنش کنی

می توانی مانتوی سفید کوتاه نازک چسبان بپوشی تا گرمت نشود

می توانی شلواری بپوشی که دمپایش تا کفشت 20 سانتیمتر فاصله داشته باشد

می توانی جوراب هم نپوشی

لاک هم لابد خنک کننده است

بستنی هم لیس بزن روی نیمکت پارک

بوی ادکلنت هم می توانی تا ده متر پشت سرت تعقیب کند

فرض کن اینها بلد نیستند مثل تو باشند

فرض کن اینها عادت کرده اند به این پارچه ی سیاه در این گرما

فرض کن گرمشان نمیشود

فرض کن تو روشنفکری و اینها اُمل

آخر تو چه می دانی چادر ترنم عطر یاس است در فضای غبار آلود دنیا؟

آخر تو چه می دانی حجاب خنکا و زیبایی به وجود هر دختر می نشاند؟

تو می توانی خوش باشی به عرق نکردن در دنیا

خنکای بهشت گوارایتان ، دختران چادری

من نمیدانم


ملائک چطور می خواهند حساب کنند ثواب چادری های رمضان هرسال را

 

 



من از خدا خواستم

به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد....

من از خدا خواستم

به من عقل و خرد دهد

و او پیش پایم مسائلی گذاشت

تا آنها را حل کنم....

من از خدا خواستم

به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد

تا برای رفاهم بیشتر تلاش کنم...

من از خدا خواستم

به من شهامت دهد

و او خطراتی در زندگیم به وجود اورد

تا بر آنها غلبه کنم...

من از خدا خواستم

به من عش دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد

تا به انها محبت کنم...

من از خدا خواستم

به من برکت دهد

و خدا به من فرصت هایی داد

تا از انها بهره ببرم...

من هیچ کدام از چیزهایی را که 

از خدا خواستم ، دریافت نکردم

ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم ، رسیدم

 



Design By : NinoO themes